Friday, December 9, 2011

پنجاه و چهار

موسیقی غبار بود
روز ادامه داشت
نفس‌ها
آرام و آرام‌تر می‌شدند
زمینِ سست
قدم‌ها را قاب می‌گرفت

باران مارش می‌نوازد
بخار سوپ عینکم را می‌پوشاند
براستی چیزی برای گفتن نیست
زبان
جنگلی فرورفته در مه؛
اکثر میزها خالی‌اند
امروز
سالگرد ...
سال مرگ ...
روز جهانی ...
هیچ یک نیست
فقط روز است
آیا کسی
«تاریخ روز» را خواهد نوشت؟

در باز و بسته می‌شود
اثری از ورود کسی نیست
هیچ سوپی
چنین وهم‌آلود نبوده است