Wednesday, November 30, 2011

پنجاه و سه

ابرها خبیثند
همان
ها دخترش را کشتند
سر صبح
بربری و پنیر تبریز خریدند
دو نخ سیما
تا ظهر چاله را کنده بودند
ابرها
سرسره​ی مرگ را
با ظرافتی نایاب
از برگ​های له شده و

شاش شفاف
بنا کردند

صدای ویولونسل​ها بلندتر می​شود
کدام احمقی لابه​لای کنسرت چیز می​نویسد؟

دخترش بلرسوتی آبی پوشیده بود
مثل روزهای بارانی دیگر

سرخوش بود
چند لحظه کفش​ها را نگاه کرد

چشم غره​های مادر را به جان خرید
و بعد
جیغ و سوت و کف