ابرها خبیثند
همانها دخترش را کشتند
سر صبح
بربری و پنیر تبریز خریدند
دو نخ سیما
تا ظهر چاله را کنده بودند
ابرها
سرسرهی مرگ را
با ظرافتی نایاب
از برگهای له شده و
شاش شفاف
بنا کردند
صدای ویولونسلها بلندتر میشود
کدام احمقی لابهلای کنسرت چیز مینویسد؟
دخترش بلرسوتی آبی پوشیده بود
مثل روزهای بارانی دیگر
سرخوش بود
چند لحظه کفشها را نگاه کرد
چشم غرههای مادر را به جان خرید
و بعد
جیغ و سوت و کف