Tuesday, October 4, 2011

داش آکل

کوچه پس کوچه؛
خیابان پس خیابان؛
کرم‌های شبتاب
با پاهای فلزی
یکی در میان
سفید
زرد
سفید
زرد


داش آکل
تاکسی‌ای را می‌راند که در آن
بی‌سیم
صدای فرشته‌ای می‌پیچید
فرشته
با صدها مرد سخن می‌گفت
آه که چه شاد سخن می‌گفت
آه که ای کاش
تنها با او سخن می‌گفت
و با او
بیشتر سخن می‌گفت
داش آکل
کبوتر می‌پراند
کبوتر می‌نشاند
آشیانه‌های رقیب را زیر نظر می‌گرفت
و تاکسی می‌راند

دیشب
بارها از کابوسی هولناک بیدار شد
هر کابوس
دالانی دراز بود
در آسمان
کبوترهای طوق دار پر می‌زدند
هوا
بوی تریاک می‌داد
آه که چقدر خون به شیشه می‌پاشید...

صبح
وقتی کفش را به جوراب پوشاند
وقتی در آن صندلی
که هم‌ورزن تنش بود
جاخوش کرد
وقتی بی سیم صدا کرد
صدا
صدایی غریبه بود
آن روز
جهان غریبه شد
فردا
غریبه تر
و فردا
جهان بی‌فرشته
تبعیدگاهی تحمل ناپذیر شد

داش آکل
تا آن روز به مرکز نرفته بود
به آن عرش کبریایی
به جایی که فرشته
از آن‌جا با مردها سخن می‌گفت
آه که چه آهی می‌کشید پله برقی
آه که مرکز
چقدر شبیه بوی عرق بود
و آن زن بی‌حوصله
که از پشت خوش اندام می‌نمود
از رو
آبله گون بود
فرشته
رفته بود

دست‌هایش
از آرنج به پایین
پاهایش
از زانو به پایین
درد می‌کردند
او
کوچه پس کوچه
خیابان پس خیابان
می‌راند
در هیچ