Thursday, September 1, 2011

چهل و نه

آن دو
عاشقانه راه می رفتند
دست‌هایشان عرق کرده بود
دست‌هایی که باد پاییزی
با برگ‌های زرد در هم تنیده
اشتباه گرفته بود

باجه‌ی زرد رنگ
تلفن را محاط کرده بود
آن دو
به باجه رسیدند
مرد
در چشم به هم زدنی
سر زن را به باجه کوبید
دوید و دور شد
گریخت

تصویر سیاه شد
تیتراژ آغازین
با موزیکی شبیه، آغاز شد
چند لحظه بعد
دی وی دی گیر کرد