Sunday, July 31, 2011
چهل و شش
فندکش در جیبم است
پلکهایش در خیالم
روی سن نشستهاند
سقف سن نورانی ست
صدای اغراقآمیز
حمله میکند
خیالم پاره میشود
حالا اینجا
نورانیتر است
و مردم
میگریزند
Newer Post
Older Post
Home