Saturday, June 25, 2011

چهل و چهار

نور ماشین
جاده را روشن کرد
و پیرمردی را
که در امتداد جاده راه می‌رفت

در شهر
شب پر از پشت بام بود
صدای کولرها
ناله‌های گریخته از درز پنجره‌ها
زیر نور ماشین
برق می‌زدند

در خانه
اشباح میهمانی به پا کرده بودند
گیلاس‌های خالی
خالی و
خالی و
خالی‌تر می‌شدند

پرده‌ها را کنار زدیم
شب به خانه آمد
گیلاس‌های خالی
پر شدند
گیلاس‌های پر
خالی شدند
پشت بام‌ها
از چشم‌هایمان لیز می‌خوردند
زمین
می‌چرخید
ما
به یکدیگر
پناه بردیم