فیلمهای مسعود کیمیایی تکرار قصهی قیصر و تیزی نیست، تکرار مضمون رستگاری است. آدمهای او جز بلا و زخم سهمی از زندگی ندارند. نه رویایی، نه آیندهای و نه سودایی. آنها نه زبانی دارند و نه دستی در بازی منفعت. تنها در پی پایانی خوشاند. مانند جام شرابی که برای خود خون است و در فکر سکرآوری آخرین قطرهاش، تمام میشود. آدمهای او آدمهای جاماندهاند. جامانده از ایدئولوژی و جامانده از زد و بند زندگی روزمره. رستگاری برای آنان، تنها در بازی مرام و رفاقت تحقق یافتنی است.
مسعود کیمیایی در «محاکمه در خیابان» دریافت که رستگاری دیگر در همهمهی خیابان و پیچیدگی ابرشهر گم شده است. و حالا در «جرم»، ناگزیر از تعریف دوبارهی قصهی رستگاری، در زمانی «سپری شده» است.