Tuesday, May 17, 2011

چهل و سه

گلی که بوی کوچه می‌داد
خود به خود افتاد
بی قیچی
بی تیغ
بی دست
عابران
هراسان
از چند متری‌اش می‌گذشتند
کوچه در دهشت فرو رفت
در شب
در روز
گلی که بو ی کوچه می‌داد
چشمهایش ورم کرده بود
دهانش کف کرده بود
کسی جرئت نداشت
چشم‌هایش را ببندد
دهانش را پاک کند
چند روز بعد
گل نبود
برخی او را قدیس نامیدند
برخی شیاد
برخی توهم برخی
ما می‌دانستیم آن روز
بزی مرموز
گلی را که بوی کوچه می‌داد
خورده بود