او مزرعهی سیب زمینی میخواست
با سرخکنی بزرگ
و چاهِ روغن زیتون
جایی که کوهها احاطهاش کنند
و ابرها
گرمش کنند
او میخانهای میخواست بالای بلندترین کوه
جایی که می و ابر به هم میآمیخت
و شهری وهمآلود پشت کوه
که کودکیش
زنان اغواگر
و شب
در آن میزیستند