Thursday, December 23, 2010

قصه

پاییز
نخستین فصل سال است
جایی که منظومه​ها آغاز می​شوند

آقای ناف
ایستاد
آقای ناف
با ته​ریشی کریه بر صورت
و بر ناف
در چهارچوب در ایستاد
پیراهنش همیشه
با شگردی عجیب
با ترکیبی از باز ماندن دکمه​ها
انحناها و تا خوردگی​ها
ناف را
می​نمایاند
آقای ناف
سوت قطار بود
چند لحظه پیش از قطار
می​آمد
چند لحظه پیش از
بازجویی

--

سلول
سه لوله داشت
یکی آب سرد
یکی آب گرم
یکی
ادرار گرم
وقتی برای نخستین بار
کوه​ها عرق می​کردند
آب سرد قطع می​شد
تا سوسک​های کوچک مشکی
از مسیرش تردد کنند
هنگامی که اولین برگ​ها
نه سهوا
که بر مبنای قانون طبیعت
سقوط می​کردند
آب گرم قطع می​شد
تا مسیر تردد سوسک​های کوچک مشکی
دگرگون شود
ادرار گرم
در تمام روزهای سال
جریان داشت 

---

اگر ساعت فلزی بزرگش را
کت و شلوار و پیراهنش را
کیف سامسونتش را
از او می​گرفتی
او با شرتی که احتمالا راه​راه بود
در مرکز اتاق می​ایستاد
دیگر شباهتی به وکیل نداشت
او باید سکوت می​کرد
تا جمله​هایی که هر کدام قصدیتی مهیب داشت
وکیل بودنش را به یاد نمی​آورد
این مرد بلند قامت پشمالو
با شرت راه​راه
در مرکز اتاق
انتظار لام را می​کشید
او سعی کرد به لام بفهماند
-این را مردی نقل کرد که در گوشه​ی اتاق ایستاده بود-
اگر روز دادگاه
به پرسش​ها
یکی در میان
جواب مثبت و منفی دهد
بازی را خواهد برد
لام
-این را مردی نقل کرد که در گوشه​ی اتاق ایستاده بود-
عشق​بازی او با زنش را تصور می​​کرد
و این​که چگونه
واژگان حقوقی
در عشق​بازی به کار می​آیند

---

این سوراخ
این حفره​ی راز آلود
چگونه ماه​ها از چشم لام پنهان مانده بود؟
لام
هنوز واژه​ای بر زبان نیاورده بود
هنوز دندانهایش نروییده بود
که حفره​ی رازآلودش را کشف کرد
او روی حوله​ای قرمز نشسته بود
موهایش خیس بود
و لکه​های آب بر تنش سر می​خورد
کسانی که دوره​اش کرده بودند
لبخند می​زدند
لام حفره​اش را کشف کرد
کسانی که دوره​اش کرده بودند
اخم کردند
اکنون
درون این سلول که تنها سه لوله داشت
هیچ​کس نبود
تا بر کشف حفره​ای دیگر
در دیوار
اخم کند
صبر کنید!
این حفره
تهی نیست
لام کاغذی در آن یافت

---

متن نخستین کاغذی که لام در حفره یافت:

کارمند بانک
کارمند بانک بود
آن روز
با صدای گنجشک​ها بیدار شد
در دومین طبقه از بالای برج
شیر نوشید
روی میز کارش
عکس مالک پیشین اینجا بود
مالک پیشین خیلی چیزها
کسی که نطفه​اش را جایی امن کاشته بود
و او را به بانک سپرده بود
تا مانند گنجینه​ای مراقبش باشند
تاکسی
راس هفت منتظر بود
راننده​اش
چند دقیقه قبل​تر
سیگاری آتش می​زد
و راس هفت
کارمند بانک را
به بانک می​برد
آن روز
در راه
ابتدا صدای گوینده
-که از زیبایی صبح چیزهایی می​گفت-
لابه لای بوق​ها و دشنام​ها گم شد
و بعد
صدای کارشناس
از لابه​لای بوق​ها و دشنام​ها
بیرون زد
او از سرماخوردگیش پوزش خواست
و با شوق
از زلزله​ای گفت که دیر یا زود خواهد آمد
او شهر فروریخته را تجسم بخشید
و با شوق
جای فرو غلتیدن برج میلاد را
تخمین زد
کارمند بانک
ترسید

---

لام
رهبر ارکستر بود
صدای شیون
صدای آوازهای شاد
صدای لامپ مهتابی
صدای دعا خواندن پیرزن جنوبی
صدای پچ پچ زندان​بانان
صدای تردد سوسک​های کوچک مشکی
نوازندگان
به دست​های لام نگاه نمی​کردند
آن​ها بداهه می​نواختند
لام
رهبر ارکستر نبود
جایی در ردیف اول نشسته بود
موهای تنش
به موسیقی گوش می​سپردند
و رشد می​کردند

---

متن دومین کاغذی که لام در حفره یافت:

وقتی به یاد زلزله می​افتاد
معده​اش درد می​گرفت
تصویر شهر فروریخته
وقتی پول​ها را می​شمرد
میزش را با سماجت نظم می​داد
له شدن سیگار زیر پای راننده را نگاه می​کرد
راس ساعت هفت
دوش می​گرفت
مسواک می​زد
و ماهی یک​بار
برای طول عمر
عشق​بازی می​کرد
به ذهنش هجوم می​آورد
همکاران، همسایگان، عابران
گوسفندهایی بودند که دیر یا زود مثله می​شدند
او نیز راه​گریزی نداشت
او
مسحور این شهر بود
مسحور کارمند بانک بودن
مسحور له شدن سیگار زیر پای راننده را نگاه کردن
راس ساعت هفت
او عاقبت هراس را
و درد معده را
به اندیشه بدل کرد
گاوصندوقی بزرگ
به ابعاد کارمند بانک
سفارش داد

---

لام
در میان اخبار رشد کرده بود
روی مبل
کنار انگشت​های پای پدر
پدر
از شرق به غرب می​لمید
جایی که پایش پایان می​گرفت
در دوردست
لام می​نشست
آن تصویرهای فریبنده را
از آتش
از سقوط
از جمعیت
از فلاش دوربین
تماشا می​کرد
لام
تپه​ای از اخبار بود
تپه​ای از زباله
اینک
روی کاغذهای لمیده در حفره
چیزی بدیع بود
در انتظار لام

---

منشی می​نوشت
وکیل
شرتش را که احتمالا راه​راه بود
زیر شلوار پنهان کرده بود
برگ​های زرد روی بام
تماشاگری نداشتند
آقای ناف
لام را آورد
بعد تشریفات
سوال
جواب
سوال
جواب
سوال
جواب
سوال​ها درست بود
جواب​ها اشتباه
لام می​خواست به سلولش باز گردد (1)
-این را مردی نقل کرد که در گوشه​ی اتاق ایستاده بود-
و دستش را
درون حفره کند
لام
در یک دست ترازو نشسته بود
دهانش را باد کرد
تا از وزنش بکاهد
ترازو
با دست دیگر
زمین را لمس کرد

---

کارمند بانک
هر روز
چیزی جدید به او می​افزود:
ماسک اکسیژن
کنسرو و آب
رادیو
عایقی نرم در درون
تزئیناتی که ضروری نبودند
گاوصندوق
رحمی امن و گرم شد
او شب​ها
با آسایشی محض
در گاوصندوقش آرام می​گرفت
زلزله
ماده شیری خفته بود
برای گوسفندها
گوسفندهای بی​گاو صندوق
که دیر یا زود
مثله می​شدند
سال​ها
کارمند بانک
هر روز
چیزی جدید به او می​افزود

آن شب
در آرامش شهر
گاوصندوق دریافت
به تابوتی بدل شده
با تزئیناتی که ضروری نبودند

---

پی​نوشت:

1)
لام را
به سلولی دیگر بازگرداندند
لام هرچه گشت
حفره​ای نیافت
بعدها
آقای ناف گفت
لام
گریست

Friday, December 10, 2010

سی و شش

تلفن که قطع شد
دست​هایش می​لرزید
مردمک چشم​هایش سرگردان بود
هر چند لمسش نمی​کردی اما
دمای تنش تغییر کرده بود
زنش مرده بود
راننده​ی تاکسی

Monday, December 6, 2010

سی و پنج

شهر آتش گرفت
دودی برنخاست
تنها نور بود
دو مرد
نشسته بر سکوی سنگی
هر چند دم یک بار
دود را
به شهر آتش​گرفته
اضافه می​کردند
در خیال آن دو
شهری دیگر بود
طاعون زده
جنازه​هایی که انتظار می​کشیدند
کسی با لگد
از مرگشان مطمئن شود
مرد بلند قامت​تر
سودای زنان بلوند داشت
او روزها
با موتور بار می​برد
و شب​ها
شهر آتش گرفته را نگاه می​کرد