پاییز
نخستین فصل سال است
جایی که منظومهها آغاز میشوند
آقای ناف
ایستاد
آقای ناف
با تهریشی کریه بر صورت
و بر ناف
در چهارچوب در ایستاد
پیراهنش همیشه
با شگردی عجیب
با ترکیبی از باز ماندن دکمهها
انحناها و تا خوردگیها
ناف را
مینمایاند
آقای ناف
سوت قطار بود
چند لحظه پیش از قطار
میآمد
چند لحظه پیش از
بازجویی
--
سلول
سه لوله داشت
یکی آب سرد
یکی آب گرم
یکی
ادرار گرم
وقتی برای نخستین بار
کوهها عرق میکردند
آب سرد قطع میشد
تا سوسکهای کوچک مشکی
از مسیرش تردد کنند
هنگامی که اولین برگها
نه سهوا
که بر مبنای قانون طبیعت
سقوط میکردند
آب گرم قطع میشد
تا مسیر تردد سوسکهای کوچک مشکی
دگرگون شود
ادرار گرم
در تمام روزهای سال
جریان داشت
---
اگر ساعت فلزی بزرگش را
کت و شلوار و پیراهنش را
کیف سامسونتش را
از او میگرفتی
او با شرتی که احتمالا راهراه بود
در مرکز اتاق میایستاد
دیگر شباهتی به وکیل نداشت
او باید سکوت میکرد
تا جملههایی که هر کدام قصدیتی مهیب داشت
وکیل بودنش را به یاد نمیآورد
این مرد بلند قامت پشمالو
با شرت راهراه
در مرکز اتاق
انتظار لام را میکشید
او سعی کرد به لام بفهماند
-این را مردی نقل کرد که در گوشهی اتاق ایستاده بود-
اگر روز دادگاه
به پرسشها
یکی در میان
جواب مثبت و منفی دهد
بازی را خواهد برد
لام
-این را مردی نقل کرد که در گوشهی اتاق ایستاده بود-
عشقبازی او با زنش را تصور میکرد
و اینکه چگونه
واژگان حقوقی
در عشقبازی به کار میآیند
---
این سوراخ
این حفرهی راز آلود
چگونه ماهها از چشم لام پنهان مانده بود؟
لام
هنوز واژهای بر زبان نیاورده بود
هنوز دندانهایش نروییده بود
که حفرهی رازآلودش را کشف کرد
او روی حولهای قرمز نشسته بود
موهایش خیس بود
و لکههای آب بر تنش سر میخورد
کسانی که دورهاش کرده بودند
لبخند میزدند
لام حفرهاش را کشف کرد
کسانی که دورهاش کرده بودند
اخم کردند
اکنون
درون این سلول که تنها سه لوله داشت
هیچکس نبود
تا بر کشف حفرهای دیگر
در دیوار
اخم کند
صبر کنید!
این حفره
تهی نیست
لام کاغذی در آن یافت
---
متن نخستین کاغذی که لام در حفره یافت:
کارمند بانک
کارمند بانک بود
آن روز
با صدای گنجشکها بیدار شد
در دومین طبقه از بالای برج
شیر نوشید
روی میز کارش
عکس مالک پیشین اینجا بود
مالک پیشین خیلی چیزها
کسی که نطفهاش را جایی امن کاشته بود
و او را به بانک سپرده بود
تا مانند گنجینهای مراقبش باشند
تاکسی
راس هفت منتظر بود
رانندهاش
چند دقیقه قبلتر
سیگاری آتش میزد
و راس هفت
کارمند بانک را
به بانک میبرد
آن روز
در راه
ابتدا صدای گوینده
-که از زیبایی صبح چیزهایی میگفت-
لابه لای بوقها و دشنامها گم شد
و بعد
صدای کارشناس
از لابهلای بوقها و دشنامها
بیرون زد
او از سرماخوردگیش پوزش خواست
و با شوق
از زلزلهای گفت که دیر یا زود خواهد آمد
او شهر فروریخته را تجسم بخشید
و با شوق
جای فرو غلتیدن برج میلاد را
تخمین زد
کارمند بانک
ترسید
---
لام
رهبر ارکستر بود
صدای شیون
صدای آوازهای شاد
صدای لامپ مهتابی
صدای دعا خواندن پیرزن جنوبی
صدای پچ پچ زندانبانان
صدای تردد سوسکهای کوچک مشکی
نوازندگان
به دستهای لام نگاه نمیکردند
آنها بداهه مینواختند
لام
رهبر ارکستر نبود
جایی در ردیف اول نشسته بود
موهای تنش
به موسیقی گوش میسپردند
و رشد میکردند
---
متن دومین کاغذی که لام در حفره یافت:
وقتی به یاد زلزله میافتاد
معدهاش درد میگرفت
تصویر شهر فروریخته
وقتی پولها را میشمرد
میزش را با سماجت نظم میداد
له شدن سیگار زیر پای راننده را نگاه میکرد
راس ساعت هفت
دوش میگرفت
مسواک میزد
و ماهی یکبار
برای طول عمر
عشقبازی میکرد
به ذهنش هجوم میآورد
همکاران، همسایگان، عابران
گوسفندهایی بودند که دیر یا زود مثله میشدند
او نیز راهگریزی نداشت
او
مسحور این شهر بود
مسحور کارمند بانک بودن
مسحور له شدن سیگار زیر پای راننده را نگاه کردن
راس ساعت هفت
او عاقبت هراس را
و درد معده را
به اندیشه بدل کرد
گاوصندوقی بزرگ
به ابعاد کارمند بانک
سفارش داد
---
لام
در میان اخبار رشد کرده بود
روی مبل
کنار انگشتهای پای پدر
پدر
از شرق به غرب میلمید
جایی که پایش پایان میگرفت
در دوردست
لام مینشست
آن تصویرهای فریبنده را
از آتش
از سقوط
از جمعیت
از فلاش دوربین
تماشا میکرد
لام
تپهای از اخبار بود
تپهای از زباله
اینک
روی کاغذهای لمیده در حفره
چیزی بدیع بود
در انتظار لام
---
منشی مینوشت
وکیل
شرتش را که احتمالا راهراه بود
زیر شلوار پنهان کرده بود
برگهای زرد روی بام
تماشاگری نداشتند
آقای ناف
لام را آورد
بعد تشریفات
سوال
جواب
سوال
جواب
سوال
جواب
سوالها درست بود
جوابها اشتباه
لام میخواست به سلولش باز گردد (1)
-این را مردی نقل کرد که در گوشهی اتاق ایستاده بود-
و دستش را
درون حفره کند
لام
در یک دست ترازو نشسته بود
دهانش را باد کرد
تا از وزنش بکاهد
ترازو
با دست دیگر
زمین را لمس کرد
---
کارمند بانک
هر روز
چیزی جدید به او میافزود:
ماسک اکسیژن
کنسرو و آب
رادیو
عایقی نرم در درون
تزئیناتی که ضروری نبودند
گاوصندوق
رحمی امن و گرم شد
او شبها
با آسایشی محض
در گاوصندوقش آرام میگرفت
زلزله
ماده شیری خفته بود
برای گوسفندها
گوسفندهای بیگاو صندوق
که دیر یا زود
مثله میشدند
سالها
کارمند بانک
هر روز
چیزی جدید به او میافزود
آن شب
در آرامش شهر
گاوصندوق دریافت
به تابوتی بدل شده
با تزئیناتی که ضروری نبودند
---
پینوشت:
1)
لام را
به سلولی دیگر بازگرداندند
لام هرچه گشت
حفرهای نیافت
بعدها
آقای ناف گفت
لام
گریست
Thursday, December 23, 2010
Friday, December 10, 2010
سی و شش
تلفن که قطع شد
دستهایش میلرزید
مردمک چشمهایش سرگردان بود
هر چند لمسش نمیکردی اما
دمای تنش تغییر کرده بود
زنش مرده بود
رانندهی تاکسی
دستهایش میلرزید
مردمک چشمهایش سرگردان بود
هر چند لمسش نمیکردی اما
دمای تنش تغییر کرده بود
زنش مرده بود
رانندهی تاکسی
Monday, December 6, 2010
سی و پنج
شهر آتش گرفت
دودی برنخاست
تنها نور بود
دو مرد
نشسته بر سکوی سنگی
هر چند دم یک بار
دود را
به شهر آتشگرفته
اضافه میکردند
در خیال آن دو
شهری دیگر بود
طاعون زده
جنازههایی که انتظار میکشیدند
کسی با لگد
از مرگشان مطمئن شود
مرد بلند قامتتر
سودای زنان بلوند داشت
او روزها
با موتور بار میبرد
و شبها
شهر آتش گرفته را نگاه میکرد
دودی برنخاست
تنها نور بود
دو مرد
نشسته بر سکوی سنگی
هر چند دم یک بار
دود را
به شهر آتشگرفته
اضافه میکردند
در خیال آن دو
شهری دیگر بود
طاعون زده
جنازههایی که انتظار میکشیدند
کسی با لگد
از مرگشان مطمئن شود
مرد بلند قامتتر
سودای زنان بلوند داشت
او روزها
با موتور بار میبرد
و شبها
شهر آتش گرفته را نگاه میکرد
Subscribe to:
Posts (Atom)