Friday, December 10, 2010

سی و شش

تلفن که قطع شد
دست​هایش می​لرزید
مردمک چشم​هایش سرگردان بود
هر چند لمسش نمی​کردی اما
دمای تنش تغییر کرده بود
زنش مرده بود
راننده​ی تاکسی