شهر آتش گرفت
دودی برنخاست
تنها نور بود
دو مرد
نشسته بر سکوی سنگی
هر چند دم یک بار
دود را
به شهر آتشگرفته
اضافه میکردند
در خیال آن دو
شهری دیگر بود
طاعون زده
جنازههایی که انتظار میکشیدند
کسی با لگد
از مرگشان مطمئن شود
مرد بلند قامتتر
سودای زنان بلوند داشت
او روزها
با موتور بار میبرد
و شبها
شهر آتش گرفته را نگاه میکرد