Monday, December 6, 2010

سی و پنج

شهر آتش گرفت
دودی برنخاست
تنها نور بود
دو مرد
نشسته بر سکوی سنگی
هر چند دم یک بار
دود را
به شهر آتش​گرفته
اضافه می​کردند
در خیال آن دو
شهری دیگر بود
طاعون زده
جنازه​هایی که انتظار می​کشیدند
کسی با لگد
از مرگشان مطمئن شود
مرد بلند قامت​تر
سودای زنان بلوند داشت
او روزها
با موتور بار می​برد
و شب​ها
شهر آتش گرفته را نگاه می​کرد