گلی که به سرخی مبلهای خانه بود
پژمرد
ساعتی بعد
دوباره شاداب شد
ساعتی بعد
دوباره پژمرد
ساعتی بعد
دوباره شاداب شد
ما همه حیران
گل را نگاه میکردیم
و پژمردن و شادابیش را
انتظار میکشیدیم
غروب جمعه میگذشت
تا آنکه
از ساحلی دور خبر آوردند
کودکان
بادبادکهای زرد را
در مرز خشکی و دریا
در آسمان
به پرواز درآوردهاند