آیا ما در لحظههایی كه به روزمرگی میگذرند امتداد مییابیم یا در لحظههایی كه از روزمرگی بیرون میزنند؟ لحظههای بیرون از روزمرگی، لحظههای داراماتیك و ملودراماتیك نیستند. یعنی لحظههایی كه تقدیر و حادثه آنها را رقم میزند. بلكه لحظههایی مهیب، خاموش و در عین حال سادهاند كه تنها تنشی درونبود آنها را از لحظههای دیگر جدا میكند. لحظههایی كه انگار نباید باشند و آنگاه كه هستند، بودن را به بحرانی آنی و نامفهوم میكشانند. لحظههایی كه رد یا زخم ناشی از آنها تنها بر ناخودآگاه باقی میماند. والتر بنیامین، با الهام از فروید، پرسه زدن در شهر (پاریس) را به زخم خوردنی مداوم تشبیه میكند. گام برداشتن در میان خیل عابران، چشم دوختن به چهره و پیكرشان، و گذر كردنی كه محتوم مینماید، لحظههایی را بر میسازد كه از روزمرگی بیرون میزنند.
سوژه در كدام یك از این نوع لحظهها امتداد مییابد، برساخته میشود، و به مرز فروپاشی میرسد؟ اگر لحظههای بیرون از روزمرگی را به عنوان پاسخی به این سوال بپذیریم، زمان معنایی واژگون مییابد و به طرحی بدل میشود كه ما تنها فضای پیرامون آن را ادراك میكنیم. ما دقیقا در لحظههایی امتداد یافتهایم كه در آگاهی ما نیستند. در لحظههایی كه ماهیت شوكآمیز وگذرایشان آن ها را به فضاهایی خالی بدل كرده است.
آنطوركه كیهانشناسان میگویند، تا پیش از انفجار بزرگ، چیزی كه ما آن را به نام زمان میشناسیم قابل تصور نیست. در آن هنگام به علت چگالی بیش از حد مادهی اولیه، جابهجایی ذرات بسیار دشوار و یا ناممكن بوده است. پس از انفجار بزرگ، هستی دچار انبساطی فزاینده میشود و این انبساط، كه تا امروز ادامه دارد، زمان را ممكن ساخته و پدید میآورد. این نظریه ادراك جالبی از ارتباط زمان با فضا وحركت به ما میدهد. اگرجنبشی وجود نداشته باشد، زمان نیز معنا نخواهد داشت.
حال تصویر اپیكوری از آغاز هستی، یعنی بارش اتمها را در نظر آورید. اتمهایی كه درخطوط موازی با فواصلی ثابت درحركتند. لحظهای كه یكی از این اتمها به هر دلیل از مسیر محتوم خود خارج میشود، نظمی كه عاری ازهرگونه رخدادی ست به آشوب كشیده میشود. این لحظه زمان را آغاز میكند و این آشوب تا قوام یافتن نظمی جدید ادامه مییابد. تصویر اپیكوری برخلاف نظریهی كیهانشناختی که با سكون مطلق آغاز میشود، باحركت مطلق آغاز میگردد.
ماركس معتقد بود كه تاریخ با كمونیسم ثانویه آغاز خواهد شد. از دید او همهی تاریخ در واقع درآمدی بود بر تاریخ. آنچه همهی قرنها را به پیش از تاریخ بدل میكرد، حضور تخاصم طبقاتی به عنوان مؤلفهای بنیادی و اجتنابناپذیر در آنها بود. از دید مارکس با آغاز دوران كمونیسم این قاعده بر هم میخورد و از این رو تاریخ آغاز میگردد.
در سه تلقیای که به آنها پرداختیم، «زمان» و «رخداد» پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند. در هر سهی آنها یک رخداد مشخص (انفجار بزرگ، نخستین برخورد ذرات و برقراری کمونیسم)، پیشازمان را از زمان جدا میکند و به این ترتیب به زمان خصلتی آغازشونده میبخشد. اما هدف ما در اینجا، پرداختن به «زمان»ی ست که زمان ]متعلق به[ ماست و فاصله گرفتن از برداشت استعلاییای که مفهوم زمان همواره با آن عجین بوده است.
جالب آنکه در جستجوی ادراکی غیراستعلایی از زمان، بار دیگر به ماركس میرسیم. او در «سرمایه» بر این نكته انگشت میگذارد كه سرمایهداری، ناگزیر از همگنپنداری زمان و در نتیجه تقلیل زمان به فضاست. فضایی كه خود نیز پیشتر به مكان تقلیل یافته است. در این ادراك،سوژه از زمان محروم است و سوژهی محروم از زمان، تنها امكان سوژگی را با خود حمل میكند. بدین ترتیب مارکس زمان را به شکلی درونبود و سوژگی را به نحوی سلبی ادراک میکند.
در میان خوانشهایی که از مارکس صورت گرفته است، آلتوسر بیش از دیگران دِین خود را به این ادراک ادا کرده است. او با تمثیل جنگل این ادراک مارکسی را به ورای سرمایهداری تعمیم میدهد. آلتوسر میگوید اگر وضعیتی را تصور کنیم که در آن انسانها در جنگل (در نبود اجتماع) زیست میکنند، لاجرم در این وضعیت خودبسندهاند. یعنی هر انسان به تنهایی تمام تواناییها و قابلیتهایی را که برای بقا بدانها نیاز دارد با خود حمل میکند و میباید تمامی آنها را به کار گیرد تا زنده بماند. اما در جامعه، هر انسانی میباید از بسیاری از این تواناییها و قابلیتها چشم بپوشد و برای تامین اغلب نیازهایش به دیگران تکیه کند. در واقع چیزی که آلتوسر به ما میگوید این است که ایفای نقشهای اجتماعی در هر جامعهای، هر چند در سطحی متفاوت از جامعهی سرمایهداری، ملازم با صرف نظر از قابلیتها و نیز تقلیل زمان به فضای متناظر با آن نقشهاست. ما باید به این دریافت ارزشمند این نکته را اضافه کنیم که سوژگی چیزی نیست جز همین امتناع از قابلیتها و محرومیت از زمان.
زمان غیراستعلایی، زمان سوژه است. سوژهای که تنها «امكان سوژگی را با خود حمل میكند.» فروید راز این سوژهی سلبی را در مفهوم «ناخودآگاه»خود فاش کرده است. به عقیدهی او ناخودآگاه «در زمان» نیست و خارج از مرزهای فیزیک قرار دارد. فروید ناخودآگاه را دربرگیرندهی اثر محرکهایی میداند که از «سپر دفاعی» یا همان حافظه عبور کردهاند. نکتهی مهم آنست که این عبور آنچنان مهلک و برقآساست که ردی از خود در آگاهی ما به جا نمیگذارد. به زبان سادهتر محتوای ناخودگاه در حافظه وجود ندارد. با این حال خطاست اگر ناخودآگاه را مانند یک مخزن یا انبار تصور کنیم. ناخودآگاه دارای طبیعتی پویاست وحوادث و پیامدهایی را در درون خود به بار میآورد. به عبارت دیگر محتوای ناخودآگاه در فرآیندی درونی که همچنان چیز زیادی دربارهی آن نمیدانیم پیوسته تغییر میکند. فروید راز سوژهی سلبی را اینگونه برملا میکند: سوژه در ناخودآگاه امتداد مییابد. قابلیتهایی که از آنها چشم پوشیده شده در ناخودآگاه حمل میشوند و زمانِ سوژه زمانیست که در ناخودآگاه جریان دارد.
گمان میکنم بحث ما به پیچیدهترین نقطهی خود رسیده است. برای آنکه قدری از این پیچیدگی بکاهیم، اجازه دهید آنچه را تا کنون گفته شد در قالب گزارههایی نظم دهیم:
1- در اغلب روایتهایی که از زمان وجود دارد، زمان حیثیتی استعلایی ست که رخدادی بدان معنی بخشیده و آغازگر آن بوده است.
2- مارکس و آلتوسر راه برای ادراکی سراسر متفاوت از زمان را به روی ما میگشایند. در این ادراک زمان و سوژه به یکدیگر پیوند خوردهاند. پیوندی که بر خلاف پیوند کانتی و هایدگری، که برای اجتناب از بغرنجتر شدن بحث بدانها نپرداختهایم، بر مبنای امتناع استوار است. یعنی سوژه از آن حیث که از زمان محروم است و از بسیاری از قابلیتهای خود چشم پوشیده است، سوژه است.
3- حال پرسش اینجاست که با وجود محرومیت از زمان و چشم پوشیدن از قابلیتها، سوژه چگونه امتداد مییابد؟ یا به بیان دیگر این فقدان و امتناع چگونه حفظ میشود و معنا مییابد؟ فروید در پاسخ مفهومی را پیش روی میگذارد: ناخودآگاه.
هر گاه ما به گذشتهی خود فکر میکنیم و میکوشیم تا رد خود را در زمان پی بگیریم، مجموعهای از تصاویر متوالی را به ذهن میآوریم. تصاویری که میدانیم کدام پیش و کدام پس از دیگری قرار میگیرد. بسیار شبیه آنچه در فیلمهای سینمایی در کما یا در لحظهی مرگ از ذهن شخصیت فیلم میگذرد. در مورد تاریخ نیز، توالیای از حوادث را ردیف میکنیم. حوادثی که از حداقلی از میزان اهمیت برخوردارند. مانند آنچه که از کتابهای مدرسه دربارهی تاریخ کشور خود به یاد داریم. اکنون در پایان این بحث، زمان، ما، و تاریخ معنایی واژگون به خود گرفتهاند. ما در لحظههایی امتداد یافتهایم که در آگاهی ما نیستند. لحظههایی خارج از روزمرگی. زمانِ ما نه در توالی اتفاقات مهم زندگی و نه در توالی فعالیتهای روزانه، بلکه در لحظههایی انعکاس مییابد که بدانها مستقیما دسترسی نداریم.
سوژه در كدام یك از این نوع لحظهها امتداد مییابد، برساخته میشود، و به مرز فروپاشی میرسد؟ اگر لحظههای بیرون از روزمرگی را به عنوان پاسخی به این سوال بپذیریم، زمان معنایی واژگون مییابد و به طرحی بدل میشود كه ما تنها فضای پیرامون آن را ادراك میكنیم. ما دقیقا در لحظههایی امتداد یافتهایم كه در آگاهی ما نیستند. در لحظههایی كه ماهیت شوكآمیز وگذرایشان آن ها را به فضاهایی خالی بدل كرده است.
آنطوركه كیهانشناسان میگویند، تا پیش از انفجار بزرگ، چیزی كه ما آن را به نام زمان میشناسیم قابل تصور نیست. در آن هنگام به علت چگالی بیش از حد مادهی اولیه، جابهجایی ذرات بسیار دشوار و یا ناممكن بوده است. پس از انفجار بزرگ، هستی دچار انبساطی فزاینده میشود و این انبساط، كه تا امروز ادامه دارد، زمان را ممكن ساخته و پدید میآورد. این نظریه ادراك جالبی از ارتباط زمان با فضا وحركت به ما میدهد. اگرجنبشی وجود نداشته باشد، زمان نیز معنا نخواهد داشت.
حال تصویر اپیكوری از آغاز هستی، یعنی بارش اتمها را در نظر آورید. اتمهایی كه درخطوط موازی با فواصلی ثابت درحركتند. لحظهای كه یكی از این اتمها به هر دلیل از مسیر محتوم خود خارج میشود، نظمی كه عاری ازهرگونه رخدادی ست به آشوب كشیده میشود. این لحظه زمان را آغاز میكند و این آشوب تا قوام یافتن نظمی جدید ادامه مییابد. تصویر اپیكوری برخلاف نظریهی كیهانشناختی که با سكون مطلق آغاز میشود، باحركت مطلق آغاز میگردد.
ماركس معتقد بود كه تاریخ با كمونیسم ثانویه آغاز خواهد شد. از دید او همهی تاریخ در واقع درآمدی بود بر تاریخ. آنچه همهی قرنها را به پیش از تاریخ بدل میكرد، حضور تخاصم طبقاتی به عنوان مؤلفهای بنیادی و اجتنابناپذیر در آنها بود. از دید مارکس با آغاز دوران كمونیسم این قاعده بر هم میخورد و از این رو تاریخ آغاز میگردد.
در سه تلقیای که به آنها پرداختیم، «زمان» و «رخداد» پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند. در هر سهی آنها یک رخداد مشخص (انفجار بزرگ، نخستین برخورد ذرات و برقراری کمونیسم)، پیشازمان را از زمان جدا میکند و به این ترتیب به زمان خصلتی آغازشونده میبخشد. اما هدف ما در اینجا، پرداختن به «زمان»ی ست که زمان ]متعلق به[ ماست و فاصله گرفتن از برداشت استعلاییای که مفهوم زمان همواره با آن عجین بوده است.
جالب آنکه در جستجوی ادراکی غیراستعلایی از زمان، بار دیگر به ماركس میرسیم. او در «سرمایه» بر این نكته انگشت میگذارد كه سرمایهداری، ناگزیر از همگنپنداری زمان و در نتیجه تقلیل زمان به فضاست. فضایی كه خود نیز پیشتر به مكان تقلیل یافته است. در این ادراك،سوژه از زمان محروم است و سوژهی محروم از زمان، تنها امكان سوژگی را با خود حمل میكند. بدین ترتیب مارکس زمان را به شکلی درونبود و سوژگی را به نحوی سلبی ادراک میکند.
در میان خوانشهایی که از مارکس صورت گرفته است، آلتوسر بیش از دیگران دِین خود را به این ادراک ادا کرده است. او با تمثیل جنگل این ادراک مارکسی را به ورای سرمایهداری تعمیم میدهد. آلتوسر میگوید اگر وضعیتی را تصور کنیم که در آن انسانها در جنگل (در نبود اجتماع) زیست میکنند، لاجرم در این وضعیت خودبسندهاند. یعنی هر انسان به تنهایی تمام تواناییها و قابلیتهایی را که برای بقا بدانها نیاز دارد با خود حمل میکند و میباید تمامی آنها را به کار گیرد تا زنده بماند. اما در جامعه، هر انسانی میباید از بسیاری از این تواناییها و قابلیتها چشم بپوشد و برای تامین اغلب نیازهایش به دیگران تکیه کند. در واقع چیزی که آلتوسر به ما میگوید این است که ایفای نقشهای اجتماعی در هر جامعهای، هر چند در سطحی متفاوت از جامعهی سرمایهداری، ملازم با صرف نظر از قابلیتها و نیز تقلیل زمان به فضای متناظر با آن نقشهاست. ما باید به این دریافت ارزشمند این نکته را اضافه کنیم که سوژگی چیزی نیست جز همین امتناع از قابلیتها و محرومیت از زمان.
زمان غیراستعلایی، زمان سوژه است. سوژهای که تنها «امكان سوژگی را با خود حمل میكند.» فروید راز این سوژهی سلبی را در مفهوم «ناخودآگاه»خود فاش کرده است. به عقیدهی او ناخودآگاه «در زمان» نیست و خارج از مرزهای فیزیک قرار دارد. فروید ناخودآگاه را دربرگیرندهی اثر محرکهایی میداند که از «سپر دفاعی» یا همان حافظه عبور کردهاند. نکتهی مهم آنست که این عبور آنچنان مهلک و برقآساست که ردی از خود در آگاهی ما به جا نمیگذارد. به زبان سادهتر محتوای ناخودگاه در حافظه وجود ندارد. با این حال خطاست اگر ناخودآگاه را مانند یک مخزن یا انبار تصور کنیم. ناخودآگاه دارای طبیعتی پویاست وحوادث و پیامدهایی را در درون خود به بار میآورد. به عبارت دیگر محتوای ناخودآگاه در فرآیندی درونی که همچنان چیز زیادی دربارهی آن نمیدانیم پیوسته تغییر میکند. فروید راز سوژهی سلبی را اینگونه برملا میکند: سوژه در ناخودآگاه امتداد مییابد. قابلیتهایی که از آنها چشم پوشیده شده در ناخودآگاه حمل میشوند و زمانِ سوژه زمانیست که در ناخودآگاه جریان دارد.
گمان میکنم بحث ما به پیچیدهترین نقطهی خود رسیده است. برای آنکه قدری از این پیچیدگی بکاهیم، اجازه دهید آنچه را تا کنون گفته شد در قالب گزارههایی نظم دهیم:
1- در اغلب روایتهایی که از زمان وجود دارد، زمان حیثیتی استعلایی ست که رخدادی بدان معنی بخشیده و آغازگر آن بوده است.
2- مارکس و آلتوسر راه برای ادراکی سراسر متفاوت از زمان را به روی ما میگشایند. در این ادراک زمان و سوژه به یکدیگر پیوند خوردهاند. پیوندی که بر خلاف پیوند کانتی و هایدگری، که برای اجتناب از بغرنجتر شدن بحث بدانها نپرداختهایم، بر مبنای امتناع استوار است. یعنی سوژه از آن حیث که از زمان محروم است و از بسیاری از قابلیتهای خود چشم پوشیده است، سوژه است.
3- حال پرسش اینجاست که با وجود محرومیت از زمان و چشم پوشیدن از قابلیتها، سوژه چگونه امتداد مییابد؟ یا به بیان دیگر این فقدان و امتناع چگونه حفظ میشود و معنا مییابد؟ فروید در پاسخ مفهومی را پیش روی میگذارد: ناخودآگاه.
هر گاه ما به گذشتهی خود فکر میکنیم و میکوشیم تا رد خود را در زمان پی بگیریم، مجموعهای از تصاویر متوالی را به ذهن میآوریم. تصاویری که میدانیم کدام پیش و کدام پس از دیگری قرار میگیرد. بسیار شبیه آنچه در فیلمهای سینمایی در کما یا در لحظهی مرگ از ذهن شخصیت فیلم میگذرد. در مورد تاریخ نیز، توالیای از حوادث را ردیف میکنیم. حوادثی که از حداقلی از میزان اهمیت برخوردارند. مانند آنچه که از کتابهای مدرسه دربارهی تاریخ کشور خود به یاد داریم. اکنون در پایان این بحث، زمان، ما، و تاریخ معنایی واژگون به خود گرفتهاند. ما در لحظههایی امتداد یافتهایم که در آگاهی ما نیستند. لحظههایی خارج از روزمرگی. زمانِ ما نه در توالی اتفاقات مهم زندگی و نه در توالی فعالیتهای روزانه، بلکه در لحظههایی انعکاس مییابد که بدانها مستقیما دسترسی نداریم.
