Saturday, May 8, 2010

یوسف اباذری و لحظه‌ی تاسیس جامعه‌شناسی

مواجهه با یوسف اباذری جزو آن اتفاق‌هایی است که در زندگی چندتایی بیشتر از آن‌ها رخ نمی‌دهد. حداقل برای من اینگونه بوده است. زمانی که در هجده- نوزده سالگی پا به دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران گذاشتم، نامی از او نشنیده بودم. با این حال هرکسی به زودی درمی‌یافت که او شخصیت اصلی دانشکده است. با وجود آن‌که رشته‌ی تحصیلی من انسان‌شناسی بود و او استادیار گروه جامعه‌شناسی، در طول چهار سال تحصیل تقریبا در تمامی کلاس‌هایش ثبت نام کردم. در آن سال‌های مبهم، کلاس‌های او معیار زمان بود. هفته با او آغاز می‌شد و با او پایان می‌گرفت. امروز که قرار است نکوداشتی برای یوسف اباذری برگزار شود، فرصت مناسبی است تا به پرسشی درباره‌ی او پاسخ دهم: اهمیت اباذری در چیست؟
یوسف اباذری جامعه‌شناسی است که در لحظه‌ی تاسیس جامعه‌شناسی در ایران گیر افتاده است. احتمالا برای او بسیار رنج‌آور است که پس از سال‌ها تدریس، هم‌چنان می‌باید بر سر فلسفه‌ی علم بایستد و از ضرورت شکل‌گیری سنت‌های دانشگاهی و مشارکت در برنامه‌های پژوهشی به دانشجویان و همکارانش بگوید. اگر چه بیش از دو سال است که او را ندیده‌ام و در کلاسش نبوده‌ام، اما بعید است اوضاع تغییری کرده باشد. هر چند او کتاب‌ها و مقالاتی نوشته است که نبوغ و گستره‌ی دانشش را نشان می‌دهند، اما اهمیت اباذری در کلاس‌ها و سخنرانی‌هایش نهفته است. او تا به حال شاگردان بسیاری تربیت کرده است. شاگردانی که اگر ذوق و ذکاوتی داشتند، چگونه خواندن، جامعه‌شناسانه اندیشیدن و تفکر نظری را از او آموخته‌اند. به لحاظ گرایش نظری، اغلب می‌گویند او جایی میان نظریه انتقادی و هرمنیوتیک ایستاده است. اما گمان می‌کنم جایی که او ایستاده است، بسیار شبیه نقطه‌ای است که سقراط در آن ایستاده بود. سقراط فلسفه‌ای تدوین نکرد. زیرا او در لحظه‌ی تاسیس فلسفه گرفتار بود. سقراط فلسفه‌ورزیدن را به جوانان آتن می‌آموخت و از این طریق آنان را گمراه می‌کرد. اباذری نیز در جامعه‌شناسی ایران چنین موقعیتی دارد.