پیادهرو
مملو از ته سیگار
در جوی
قوطیهای خالی ودکا
کاندومهای پر؛
پسماندِ میل زمین را پوشانده بود
شب
نیمههای شب
زمان عشقبازی تمام بود
نوری در شهر نمیتپید
ماه ترک خرده بود
باد مسموم
استخوانها را ترک میداد
شب
در نیمههایش محض میشود
بیآغاز و بیانجام
بیتاریخ
رویاهای ناتمام
به خواب فرامیخوانند