Saturday, September 7, 2013

هفتاد و یک

روزها دارند کوتاه‌تر می‌شوند
شب‌ها نیز
اینبار
اتفاقی بدیع در راه است
شب‌های کوتاه
از پس روزهای کوتاه
روزهای کوتاه‌تر
از پس شب‌های کوتاه‌تر
گویی پاییز
جنونش را آشکار کرده است
می‌گوید:
«هر سال
از روزها می‌بریدم
و به شب می‌بافتم
امسال
بریده‌ها را دور خواهم ریخت
و بعد
زمانی که روز به کوتاهی شب شد
از هر دو خواهم برید
و دور خواهم ریخت
به زودی
زمین
چشمک‌زنی بزرگ خواهد شد
در لایتناهی»

Friday, September 6, 2013

هفتاد

ما برای هر شعر
یک ریال دستمزد می‌گرفتیم
بعد از هر هزار شعر
فرشته‌ای پایین می‌آمد
و اسکناس صد تومانی را
آرام
کنار کاغذهایمان می‌گذاشت
قرار بود ما
با زبان، حماسه بسازیم
نشد!
در این روزهای گرم
وقتی وال‌ها هم عرق می‌کنند
دیگر کسی به ما دستمزدی نمی‌دهد
ما اما
همچنان شعرهای بی‌حماسه را
روی کاغذها می‌نویسیم
و بعد
آن‌ها را به وال‌ها می‌دهیم
تا عرق‌هایشان را
خشک کنند

Thursday, August 29, 2013

شصت و نه

در چشم به هم‌زدنی
درخت‌ها آبی شدند
آسمان سبز شد
جهان
مهتاب را می‌نواخت
و ماه سرخ
در آسمان سبز تاب می‌خورد
ما از ساختمان بیرون آمدیم
روی سنگ‌فرش زرد
گام‌هایمان هماهنگ شد
دورتر
هزاران نفر ایستاده بودند
آن‌ها به سویمان دویدند
ما را در آغوش گرفتند
هورا کشیدند
و روی دست‌هایشان
به رقص درآوردند...
شاید این اعجاز
کار ما بود
آه!
همیشه می‌دانستم!
ما قدیسانی گناهکاریم
مسیحان نامصلوب
آه!
ما حتی
چشم‌های مردم را بنفش کرده بودیم

Monday, August 26, 2013

شصت و هشت

نیمه شب گذشته بود
زمانی غریب بود
بین وقتی که خودبرهنه‌فروش‌ها
غروب می‌کنند
و
خودپوشیده‌فروش‌ها
شتابان به سوی سازمان و شرکت و کارخانه
طلوع

وقتی آرشه را بیرون کشید
نمی‌دانستیم
کدام گردن را خواهد نواخت

میدان ونک
روی سرها و دست‌هایمان
نور می‌پاشید
ما کنار هم ایستاده بودیم
و او رو به روی ما
آرشه در دست
با چشم
گردن‌هایمان را کوک می‌کرد

این زن دیوانه
با مقنعه‌ی خاک گرفته
با مانتویی به اندازه‌ی کافی بلند
(پنج انگشت پایین‌تر از زانوانش)
در این زمان غریب
چه از جان ما می‌خواست؟

خوب که گردن‌ها را نگاه کرد
تفی غلیظ روی زمین انداخت
به نقطه‌ای دور خیره شد
و رفت

شاید
نوازنده‌ای مجنون بود
یا آهنگسازی رفیق علف
یا قاتلی زنجیره‌ای
همانی که روزنامه‌ها نوشته بودند
گردن‌ها را سلاخی می‌کند
تارهای صوتی را
بیرون می‌کشد
و
می‌نوازد

Friday, August 23, 2013

شصت و هفت

عمر ما
یک بیداری
یک خواب است
هر بار چشم‌ها را باز می‌کنیم
در امتداد خودآگاه کسی دیگر
متولد می‌شویم
و هر بار چشم‌ها را می‌بندیم
در امتداد ناخودآگاه کسی دیگر
به دنیا می‌آییم
حقیقتی که هیچ‌گاه در نمی‌یابیم
کوتاهی عمر است
گمان می‌بریم سال‌هاست
حال آن که به ندرت
بیشتر از یک روز می‌شود
ای آن که امروز در امتداد توام!
در کشف این حقیقت
مدیون تو نیستم
تو احمقی بیشتر نبودی!
ای آن که فردا در امتداد منی!
تو مدیون من نیستی
زیرا احمقی بیشتر نخواهی بود!