جهان
در کثرتی شگرف بود
جز این پنج چراغ
که با هم
روشن میشدند
و با هم
خاموش میشدند
ما
وحدت آنها را ستودیم
هرچند
یک کلید بیشتر نبود
Tuesday, December 20, 2011
Friday, December 9, 2011
پنجاه و چهار
موسیقی غبار بود
روز ادامه داشت
نفسها
آرام و آرامتر میشدند
زمینِ سست
قدمها را قاب میگرفت
باران مارش مینوازد
بخار سوپ عینکم را میپوشاند
براستی چیزی برای گفتن نیست
زبان
جنگلی فرورفته در مه؛
اکثر میزها خالیاند
امروز
سالگرد ...
سال مرگ ...
روز جهانی ...
هیچ یک نیست
فقط روز است
آیا کسی
«تاریخ روز» را خواهد نوشت؟
در باز و بسته میشود
اثری از ورود کسی نیست
هیچ سوپی
چنین وهمآلود نبوده است
روز ادامه داشت
نفسها
آرام و آرامتر میشدند
زمینِ سست
قدمها را قاب میگرفت
باران مارش مینوازد
بخار سوپ عینکم را میپوشاند
براستی چیزی برای گفتن نیست
زبان
جنگلی فرورفته در مه؛
اکثر میزها خالیاند
امروز
سالگرد ...
سال مرگ ...
روز جهانی ...
هیچ یک نیست
فقط روز است
آیا کسی
«تاریخ روز» را خواهد نوشت؟
در باز و بسته میشود
اثری از ورود کسی نیست
هیچ سوپی
چنین وهمآلود نبوده است
Wednesday, November 30, 2011
پنجاه و سه
ابرها خبیثند
همانها دخترش را کشتند
سر صبح
بربری و پنیر تبریز خریدند
دو نخ سیما
تا ظهر چاله را کنده بودند
ابرها
سرسرهی مرگ را
با ظرافتی نایاب
از برگهای له شده و
شاش شفاف
بنا کردند
صدای ویولونسلها بلندتر میشود
کدام احمقی لابهلای کنسرت چیز مینویسد؟
دخترش بلرسوتی آبی پوشیده بود
مثل روزهای بارانی دیگر
سرخوش بود
چند لحظه کفشها را نگاه کرد
چشم غرههای مادر را به جان خرید
و بعد
جیغ و سوت و کف
همانها دخترش را کشتند
سر صبح
بربری و پنیر تبریز خریدند
دو نخ سیما
تا ظهر چاله را کنده بودند
ابرها
سرسرهی مرگ را
با ظرافتی نایاب
از برگهای له شده و
شاش شفاف
بنا کردند
صدای ویولونسلها بلندتر میشود
کدام احمقی لابهلای کنسرت چیز مینویسد؟
دخترش بلرسوتی آبی پوشیده بود
مثل روزهای بارانی دیگر
سرخوش بود
چند لحظه کفشها را نگاه کرد
چشم غرههای مادر را به جان خرید
و بعد
جیغ و سوت و کف
Wednesday, November 9, 2011
پنجاه و دو
آپارتمان ساکت بود
آپارتمان کناری؛
سالها همینجا بود
و حتی
دیواری مشترک داشتیم
به اندازهی نبودن
ساکت بود
همیشه
نوری صورتی
از زیر درش به راهرو میتابید
روز یا شب
فرقی نمیکرد
نور صورتی
یکنواخت
از آن شکاف بیرون میریخت
هفت روز است که باران میبارد
یکنواخت
از روز تا شب تا روز
امروز صبح
نور صورتی تغییراتی کرده بود
همچنان که صورتی بود
رنگی تنانه یافت
آیا آنجا
کسی بود؟
سایهها
جنبش دو تن را تصدیق کردند
هر دو عریان
روز قبل
از شکاف
جز نور
بوی خاک بیرون ریخت
شب قبل
بوی گِل
آپارتمان کناری
اینک به اندازهی بودن
پر جنب و جوش بود
و مرموز
صدایی مهیب!
چیزی به پایین سقوط کرد
از آپارتمان کناری
سالها همینجا بود
و حتی
دیواری مشترک داشتیم
همسایهی ما
خدا
آپارتمان کناری؛
سالها همینجا بود
و حتی
دیواری مشترک داشتیم
به اندازهی نبودن
ساکت بود
همیشه
نوری صورتی
از زیر درش به راهرو میتابید
روز یا شب
فرقی نمیکرد
نور صورتی
یکنواخت
از آن شکاف بیرون میریخت
هفت روز است که باران میبارد
یکنواخت
از روز تا شب تا روز
امروز صبح
نور صورتی تغییراتی کرده بود
همچنان که صورتی بود
رنگی تنانه یافت
آیا آنجا
کسی بود؟
سایهها
جنبش دو تن را تصدیق کردند
هر دو عریان
روز قبل
از شکاف
جز نور
بوی خاک بیرون ریخت
شب قبل
بوی گِل
آپارتمان کناری
اینک به اندازهی بودن
پر جنب و جوش بود
و مرموز
صدایی مهیب!
چیزی به پایین سقوط کرد
از آپارتمان کناری
سالها همینجا بود
و حتی
دیواری مشترک داشتیم
همسایهی ما
خدا
Tuesday, October 18, 2011
پنجاه و یک
امشب
کتابخانه را خالی میکنم
کمدها را
جیبهایم را
کیف کوچکم را
دستهایم را
میخواهم در این خالی محض
قدم بزنی
بنشینی
صدا کنی
آن روز که آسمان
پوشیده از ابرهای سیاه بود
نبارید
چیزی آغاز نشد
تو در این خالی
آسمان آن روزی
آغازی سهمگین
کتابخانه را خالی میکنم
کمدها را
جیبهایم را
کیف کوچکم را
دستهایم را
میخواهم در این خالی محض
قدم بزنی
بنشینی
صدا کنی
آن روز که آسمان
پوشیده از ابرهای سیاه بود
نبارید
چیزی آغاز نشد
تو در این خالی
آسمان آن روزی
آغازی سهمگین
Subscribe to:
Posts (Atom)